نويسنده: فردريک براون
مترجم: محمد فتحی
اطاق کاملا در تاريکی غروب فرو رفته بود، دکتر جيمز گراهام دانشمند کليدی يک پروژه بسيار مهم، روی صندلی مورد علاقه اش نشسته بود و فکر می کرد. اطاق آن قدر آرام بود که او میتوانست صدای ورق خوردن کتاب مصوری را که پسرش در اطاق بغلی میخواند بشنود.
بارها گراهام بهترين کارهایش، در واقع خلاقانه ترين ايده هايش درباره مسائل را بعد از کار روزانه و در حالی که در همين اطاق تاريک آپارتمان شخصی اش می نشست، انجام داده بود. ولی امشب ذهنش به طرز عجیبی کار نمی کرد. قسمت اعظم تفکراتش معطوف شده بود به پسرش که در اطاق بغلی بود، تنها پسرش که عقب مانده ذهنی بود!
افکارش، افکاری عاشقانه بودند، نه اضطراب جگرسوزی که سالها پيش، وقتی که اولين اطلاعات را راجع به وضعيت پسرش دريافت کرده بود، به وی دست داده بود.
پسر کاملا خوشحال بود... ولی آيا همين کافی بود؟ راستی خداوند به چند نفر از مردان بچهای می دهد که هميشه يک بچه بمانند؟ بچهای که رشد نکند و پدرش را هیچگاه تنها نگذارد؟
مطمئناً اين يک توجيه بود، ولی مگر توجيه چه اشکالی دارد!؟
وقتی که زنگ در به صدا در آمد گراهام بلند شد و قبل از اینکه از ميان سالن به طرف در برود، چراغ های اطاق نيمه تاريک را روشن کرد. او اصلا نرنجيده بود، امشب و در آن لحظه، تقريباً هر چيزی که رشته افکارش را پاره میکرد، برايش خوشايند بود.
در را باز کرد، غريبه ای پشت در بود. غریبه گفت: دکتر گراهام؟... اسم من نيمنده (Niemand)میخوام اگر امکان داشته باشه با شما کمی صحبت کنم، ميتونم چند لحظه بيام تو؟
گراهام کمی به او نگاه کرد. مهمان، مردی کوتاه قامت بود، با چهرهای غير قابل توصيف، واضح بود که بی آزار است، شايد يک خبرنگار بود و يا یک مامور بيمه...
ولی اصلا مهم نبود که او کيست. گراهام بی اختيار گفت: البته، بفرمایید تو آقای نيمند.
بعد از چند کلمه گفتگو، گراهام با خود کمی فکر کرد و ديد شايد بهتر باشد که افکارش را از خودش دور کند و ذهنش را آزاد بگذارد...
به اطاق نشيمن که رسيدند، گراهام گفت: بفرمایید بنشينيد، نوشيدنی میل داريد؟
نيمند گفت: نه ممنونم و سپس روی صندلی نشست و گراهام نیز بر روی مبل لم داد.
مرد کوتاه قامت که انگشتانش را به هم قفل کرده بود و به طرف جلو خم شده بود گفت: دکتر گراهام، شما مردی هستيد که به نظر میرسه کارهای علمیش می تونه بیش از سایرین، احتمال نابودی نسل بشر رو بالا ببره!
گراهام انديشيد: يک ديوانه!
حالا دیگر خيلی دير شده بود و در همان لحظه با خود اندیشید که بايد قبل از راه دادن آن مرد، کارش را می پرسيد، اين يک مصاحبه خجالت آور بود... او اصولا دوست نداشت گستاخ باشد، ولی ظاهرا حالا فقط گستاخ بودن، موثر واقع می شد.
مهمان رو به دکتر کرد و گفت: دکتر گراهام! سلاحی که شما داريد روش کار می کنيد...
مرد مهمان سکوت کرد و سپس سرش را به سمت در باز شده ی اطاق خوابی برگرداند که يک پسر پانزده ساله از آن خارج می شد. پسر به آقای نيمند اعتنايی نکرد و مستقیما به سمت آقای گراهام دويد و گفت: پدر! پدر! الان برام داستان میخونی؟ پسر پانزده ساله خنده شيرين يک کودک چهارساله را سر داد!
گراهام پسرش را در آغوش کشید و زیرکانه به مهمانش نگاه کرد، نگران بود که آيا او چيزی راجع به پسر فهميده است يا خیر؟ از تعجبی که در صورت نيمند نقش بسته بود، گراهام مطمئن شد که او به ضعف عقلانی پسرش پی برده است.
پایان قسمت اول
برگرفته از پایگاه هفتم
ویرایش: داریوش تصدیقی
+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت
5:10 |