تبليغاتX
داستانهای علمی و تخیلی


نويسنده: فرهاد ارکانی

پیرمرد آخرین رقم کد رمز را وارد می کند.
تصوير نمايشگر كوچك‌، آرام‌ آرام‌ روشن‌ می شود و مرد جوان‌ باريك‌ اندامی‌ با عينك‌ درشت‌ ذره بینی‌ در آن ظاهر می شود...

سلام پیرمرد! چه اتفاقی افتاده‌؟ مدت مدیدی است که سراغی‌ از ما نمی گرفتی؟!

فرزندم! شرمسارم. ما در همه وقت، سپاسگذار مهر شایان شما بوده ايم. اما شما به نیکی آگاهيد که گرفتاری های زمانه بسیارند...

مرد جوان‌ عينكش‌ را از چشم‌ بر می دارد و روی‌ شيشه آن‌ «ها» می ‌كند و در حالی که شيشه عينکش را تميز می کند، می گويد: بله‌، بله‌... فقط‌ برای یک‌ لحظه‌ ياد آن روزهايی‌ افتادم‌ كه‌ اينجا پيش‌ ما بودی‌... تو آن زمان بچه‌ باهوشی بودی‌... خیلی خوب، بگذريم‌، چه‌ كاری‌ از دست‌ ما برای شما ساخته‌ است‌؟

پسرم‌! سرور گرامی! دچار گرفتاری‌ پيچيده ای‌ شده ايم. او با فرزند شاه‌ درگير نبردی‌ بی فرجام‌ شده‌ است...

اوه‌! يه‌ چيزهايی‌ شنيده ام! مثل‌ اينکه‌ بد جوری‌ هم‌ زخمی‌ شده است‌. مداوایش‌ كردی‌؟ دارويی‌، چيزی‌ نمی خواهی؟

نه‌ سرورم! از داروهايی‌ كه‌ بار پيش‌ ما را از آنها بهره مند ساختید، هنوز اندوخته‌ای‌ داريم‌. درمان‌ زخم ها را نیز به نيكی‌ از شما آموخته ايم، اما...

متوجه شدم، متوجه شدم! می خواهی که‌ اين‌ دفعه نيز پسرت‌ برنده‌ کارزار شود، درست است؟

آری‌ سرورم‌! آگاهيد كه‌ هيچ‌ جنگ افزاری بر بدن سپند شاهپور ورجاوند کارگر نمی باشد! حال‌ آنکه‌ دست‌ و پای پسر پیلتن من‌ از تيرهای‌ او سوراخ‌ سوراخ‌ شده است. به‌ هر روی‌ چاره‌ای‌ نديديم‌ جز آنکه دست‌ به‌ دامان شما دراز نماییم...

پدر جان! می دانید که قاتل شاهزاده تا آخر عمر، روی خوشی نخواهد دید؟!

آری‌ سرورم! به نیکی می دانم، اما در این مقال چه می توان کرد؟!

مرد جوان‌ از جايش‌ بلند می شود. سر او از کادر نمايشگر خارج‌ می شود و پس از اندکی تفکر، رو به پیرمرد می کند و می گوید: باشد، باشد، به‌ هر حال‌ ما هم‌ چندان دل‌ خوشی‌ از اين‌ پدر و پسر نداريم...
مرد جوان دوباره از کادر نمایشگر خارج می شود و اندكی‌ بعد در حالی‌ كه‌ وسيله‌ عجيبی‌ را در دست‌ حمل می کند، باز می گردد.
راهش فقط این است! لباس‌ شاهزاده مجهز به نوعی نيروی‌ مغناطیسی است كه‌ هر جسم‌ فلزی‌، از جمله‌ شمشير و نيزه‌ و نوك‌ پيكان و غيره را از خودش دور می کند. تنها راه مقابله با این لباس، استفاده از وسیله ای است که به آن لیزر می گويند... حال اگر وضعيت جسمانی پسرت مساعد است، امشب او را به پایگاه ما بفرست تا این وسیله را به وی تحويل دهيم و نحوه کار با آن را نيز آموزش ببیند...

سرورم! نره شیره شرزه ای است! بی گمان نیمه شب خواهد آمد...

...
...
...

نقال که خود را در میان چشمان مشتاق و هیجان زده می دید، کلامش را اینچنين به پایان برد:

تهمتن ‌کز اندر كمان‌ راند زود
بر آن‌ سان‌ كه‌ سيمرغ‌ فرموده‌ بود
بزد تير بر چشم‌ اسفنديار
سيه‌ شد جهان‌ پيش‌ آن‌ نامدار...


برگرفته از پايگاه هفتم
ويرايش از داريوش تصديقی

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 10:28 |

نويسنده: ناشناس
مترجم: خانم سميه گنجی

از خود پرسيدم، من اينجا چه می کنم؟!

به شدت هراسان بودم. هیچ به یاد نمی آوردم که در اين مکان عجيب چه می کنم؟! خود را در خط مونتاژ کارخانه ای هسته ای، مشغول به کار ديدم! تنها چیزی که می دانستم اين بود که نامم "دنی فيليپز" است. گیج و منگ بودم، گویی تازه از خواب برخواسته باشم.

در محل، نگهبانانی مسلح حضور داشتند و حرکات کارگران را به دقت زیر نظر داشتند. کارگران مشغول کار بودند، ولی چهره آنها کاملا بی روح و بی تفاوت بود و چنان با دقت کار می کردند که گويی به جز کار، به چيز ديگری در دنيا نمی انديشند! در چهره آنها، از ترس و وحشت هيچ خبری نبود، ولی کاملا مشهود بود که مانند زندانیان، محکوم به کار اجباری بودند...

مساله بقيه کارگران، در آن زمان چندان اهميتی نداشت، تنها چيزی که فکر من را به خود مشغول می کرد، اين بود که من دقيقا چه کسی هستم و آنجا چه می کنم؟!

ناگهان اندیشه ای در ذهنم خطور کرد، و مرتب جمله ای در ذهنم تکرار می شد:

باید گریخت! باید گریخت...

ناگهان تصمیم گرفتم که در عرض سالن به آرامی حرکت کنم. کمی بعد از آن، نگهبانی با صدای بلند فریاد کشید:
زود برگرد سر کارت!

ولی من توجه ای نکردم و در عوض، شروع به دویدن کردم! ناگهان به نگهبانی برخورد کردم و او را نقش بر زمین کردم. تمام هوش و حواسم به اين مساله بود که هر چه سريع تر خود را به در اصلی سالن برسانم و خود را نجات دهم. در همان لحظه، صدای گوشخراش رگبار مسلسل ها به گوش رسید... می دانستم که به سوی من شلیک می کنند، اما من تصمیم خود را گرفته بودم و بی امان می دويدم. در تمام مسير تنها به یک جمله می انديشيدم:

بايد گريخت! بايد گريخت...

در مسیر با نگهبان دیگری روبرو شدم. او با بدنی ورزیده و چهره ای خشم آلود و مصمم، سعی داشت تا مانع حرکت من شود. به نظر می رسيد که گرفتار شده ام... در همان لحظه، چشمم به بازوی متحرک يک جرثقالی افتاد که در سمت چپ من در هوا آويزان بود. بی درنگ آنرا گرفتم و در بین آسمان و زمین بیش از سی متر از وی دور شدم. دیگر با در اصلی سالن فاصله چندانی نداشتم...

ناگهان احساس کردم که گلوله ای به پشتم اصابت کرد، گرمای شدیدی در درونم بوجود آمد و تمام افکارم مختل شد و ديگر فکرم کار نمی کند. قادر به کنترل اوضاع نبودم... تنها چیزی که از آن زمان به یاد دارم این است که دستم رها شد و در درون چاهی عمیق و تاریک سقوط کردم...

...

يکی از نگهبانان از تعجب کلاهش را برداشت و سرش را خاراند... در همان حال، رو به دوستش کرد و گفت: هی جک نمی فهمم! واقعاً نمی فهمم! ظاهرا پيشرفت این مدل داره اعجاز می کنه! اسم نسخه های جدید ایکس 238 رو "دنی فيليپز" گذاشتن. ربات های خيلی خوبی هستن... ولی نمی فهمم که چرا هر از گاهی، قاطی می کنن! بعضی وقتها طوری رفتار می کنن که انگار دنبال چیزی می گردن و يا می خوان از چيزی فرار کنن، درست مثل آدمها!

روز بعد کامیونی از آن محل دور می شد و بر روی بدنه آن نوشته شده بود: "بهترین تعمیرگاه روبات ها!"

دو هفته بعد "دنی فيليپز" به کارش بازگشت... نگاهش همانند قبل، خالی از احساس بود، اما ناگهان...
نوری در چشمانش برق زد و دوباره اندیشه ای قاطعانه به سراغش آمد:

بايد گريخت! بايد گريخت...

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:11 |


نويسنده: ناشناس
مترجم: ناشناس

آلبرت كنار تخت سوزان در اتاق زايمان ايستاده بود و به او قوت قلب می داد.
عزيزم تحمل كن، الان تموم ميشه، كوچولو تو راهه...
ناگهان سوزان جيغ بلندی كشيد و بی حال شد. صدای نوزاد متولد شده در اتاق پيچيد...

روز بعد، در صفحه اول روزنامه ها با تيتر درشت چنين نوشته شده بود:

اولين كودك روبوت از پدری با مدل MT30 و مادری با مدل FT30 به سلامتی متولد شد!

برگرفته از پايگاه هفتم
ويرايش از داريوش تصديقی

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:10 |


نويسنده: فردريک براون
مترجم: محمد فتحی

اطاق کاملا در تاريکی غروب فرو رفته بود، دکتر جيمز گراهام دانشمند کليدی يک پروژه بسيار مهم، روی صندلی مورد علاقه اش نشسته بود و فکر می کرد. اطاق آن قدر آرام بود که او می‌توانست صدای ورق خوردن کتاب مصوری را که پسرش در اطاق بغلی می‌خواند بشنود.

بارها گراهام بهترين کارهایش، در واقع خلاقانه‌ ترين ايده هايش درباره مسائل را بعد از کار روزانه و در حالی که در همين اطاق تاريک آپارتمان شخصی‌ اش می نشست، انجام داده بود. ولی امشب ذهنش به طرز عجیبی کار نمی کرد. قسمت اعظم تفکراتش معطوف شده بود به پسرش که در اطاق بغلی بود، تنها پسرش که عقب مانده ذهنی بود!

افکارش، افکاری عاشقانه بودند، نه اضطراب جگرسوزی که سالها پيش، وقتی که اولين اطلاعات را راجع به وضعيت پسرش دريافت کرده بود، به وی دست داده بود.

پسر کاملا خوشحال بود... ولی آيا همين کافی بود؟ راستی خداوند به چند نفر از مردان بچه‌ای می دهد که هميشه يک بچه بمانند؟ بچه‌ای که رشد نکند و پدرش را هیچگاه تنها نگذارد؟
مطمئناً اين يک توجيه بود، ولی مگر توجيه چه اشکالی دارد!؟

وقتی که زنگ در به صدا در آمد گراهام بلند شد و قبل از اینکه از ميان سالن به طرف در برود، چراغ ‌های اطاق نيمه تاريک را روشن کرد. او اصلا نرنجيده بود، امشب و در آن لحظه، تقريباً هر چيزی که رشته‌ افکارش را پاره می‌کرد، برايش خوشايند بود.

در را باز کرد، غريبه ‌ای پشت در بود. غریبه گفت: دکتر گراهام؟... اسم من نيمنده (Niemand)می‌خوام اگر امکان داشته باشه با شما کمی صحبت کنم، ميتونم چند لحظه بيام تو؟

گراهام کمی به او نگاه کرد. مهمان، مردی کوتاه قامت بود، با چهره‌ای غير قابل توصيف، واضح بود که بی‌ آزار است، شايد يک خبرنگار بود و يا یک مامور بيمه...

ولی اصلا مهم نبود که او کيست. گراهام بی اختيار گفت: البته، بفرمایید تو آقای نيمند.

بعد از چند کلمه گفتگو، گراهام با خود کمی فکر کرد و ديد شايد بهتر باشد که افکارش را از خودش دور کند و ذهنش را آزاد بگذارد...

به اطاق نشيمن که رسيدند، گراهام گفت: بفرمایید بنشينيد، نوشيدنی میل داريد؟
نيمند گفت: نه ممنونم و سپس روی صندلی نشست و گراهام نیز بر روی مبل لم داد.
مرد کوتاه قامت که انگشتانش را به هم قفل کرده بود و به طرف جلو خم شده بود گفت: دکتر گراهام، شما مردی هستيد که به نظر میرسه کارهای علمیش می تونه بیش از سایرین، احتمال نابودی نسل بشر رو بالا ببره!

گراهام انديشيد: يک ديوانه!
حالا دیگر خيلی دير شده بود و در همان لحظه با خود اندیشید که بايد قبل از راه دادن آن مرد، کارش را می پرسيد، اين يک مصاحبه‌ خجالت آور بود... او اصولا دوست نداشت گستاخ باشد، ولی ظاهرا حالا فقط گستاخ بودن، موثر واقع می شد.

مهمان رو به دکتر کرد و گفت: دکتر گراهام! سلاحی که شما داريد روش کار می کنيد...

مرد مهمان سکوت کرد و سپس سرش را به سمت در باز شده ی اطاق خوابی برگرداند که يک پسر پانزده ساله از آن خارج می شد. پسر به آقای نيمند اعتنايی نکرد و مستقیما به سمت آقای گراهام دويد و گفت: پدر! پدر! الان برام داستان میخونی؟ پسر پانزده ساله خنده شيرين يک کودک چهارساله را سر داد!
گراهام پسرش را در آغوش کشید و زیرکانه به مهمانش نگاه کرد، نگران بود که آيا او چيزی راجع به پسر فهميده است يا خیر؟ از تعجبی که در صورت نيمند نقش بسته بود، گراهام مطمئن شد که او به ضعف عقلانی پسرش پی برده است.

پایان قسمت اول
برگرفته از پایگاه هفتم
ویرایش: داریوش تصدیقی

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:10 |


به پسرش گفت: هری! صدای گراهام، گرم و با محبت بود. رو به پسرش کرد و گفت: پسرم! پدر الان سرش کمی شلوغه، فقط يه کمی صبر کن. حالا برگرد تو اطاقت. من قول میدم که خيلی زود بیام پیشت و برات داستان بخونم...

جوجه کوچولو؟ تو برام داستان جوجه کوچولو رو می خونی؟

اگه تو بخوای حتماً، حالا بدو پسرم. يه لحظه صبر کن هری! ايشون آقای نيمند هستند.
پسر خجالت زده لبخندی به مهمان تحويل داد. نيمند گفت: سلام هری! و پاسخ لبخندش را داد و سپس دست های پسر را گرفت. گراهام نگاه می‌کرد، حالا ديگر مطمئن بود که نيمند همه چيز را فهميده است که آن خنده ها و رفتارها مربوط به سن ذهنی پسر بودند و نه سن جسمی او. پسر دستان نيمند را گرفته بود، برای يک لحظه به نظر می رسيد که می‌خواهد از سر و کول نيمند بالا برود، گراهام به آرامی او را عقب کشيد و گفت: حالا برو به اطاقت هری...

پسر به سمت اطاقش دويد و در اتاقش را به طور کامل نبست. چشمان نيمند به چشمان گراهام افتاد و با صميميتی آشکار گفت: ازش خوشم اومد! و اضافه کرد: اميدوارم اون چيزی رو که براش می خونی هميشه درست از آب در بياد! گراهام منظور آقای نیمند را متوجه نشد! نيمند ادامه داد: منظورم جوجه کوچولو بود... اون داستان، عاليه، ولی ممکنه جوجه کوچولو همیشه در مورد سقوط از آسمون در اشتباه باشه؟

گراهام ناگهان احساس کرد از نيمند به خاطر آشکار کردن علاقه اش به پسر خوشش آمده است، ولی دوباره يادش آمد که بايد سريعاً به آن مصاحبه پايان بدهد. با حالت بدرقه کننده‌ای بلند شد و گفت: متاسفم که داريد وقت خودتان و من را تلف می‌کنيد، آقای نيمند! من تمام دلائل رو می‌دونم، هر چیزی که تصمیم دارید به من بگویید من قبلا هزاران بار شنيده ام. امکان داره که اون چيزی که شما باور دارين حقیقت داشته باشه، ولی اين به من ارتباطی نداره، من يک دانشمندم و فقط يک دانشمند! بله، همه می‌دونن که من دارم روی يک جنگ افزار قدرتمند کار می‌کنم، اونم قدرتمندترين جنگ‌افزار ممکن! ولی اين شخصاً برای من فقط یک محصول و من فقط تلاشش در جهت پیشرفته علم. من کاملاً روی اين موضوع فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که اين تنها چيزيه که به من مربوطه!

ولی دکتر گراهام! آيا شما فکر می کنید که انسان‌ها برای پذیرش يک جنگ افزار قدرتمند آماده‌اند!؟

گراهام اخم کرد و گفت: من ديدگاهم رو به شما گفتم آقای نيمند! و دیگه صحبتی ندارم.

نيمند آرام از روی صندلی بلند شد و گفت: بسيار خب، اگه شما ترجيح میدين بحث نکنين منم ديگر عرضی ندارم. دستش را به روی پيشانيش کشيد و گفت: آقای دکتر گراهام من میرم فقط تعجب می کنم... در ضمن، ميتونم نظرم رو راجع به نوشيدنیی که به من تعارف کرده بودين عوض کنم؟

به یکباره خشم گراهام محو شد و گفت: البته، ويسکی با سودا ميل دارین؟ آقای نیمند گفت: لطف ميکنيد...

گراهام عذر خواست و به آشپزخانه رفت و يک بطری ويسکی همراه سودا و چند قالب يخ و دو ليوان برداشت. وقتی به اطاق نشيمن برگشت، نيمند تازه از اطاق پسر بيرون آمده بود. او صدای آقای نيمند را شنيد که می گفت: شب به خير هری! و صدای شاد هری که گفت: شب به خير آقای نيمند از داخل اتاق به گوش رسید.

گراهام نوشيدنی را آماده کرد و همراه با نيمند مشغول نوشیدن شدند. کمی بعد، نیمند نوشيدنی دوم را نپذيرفت و آماده رفتن شد. نيمند گفت: من به خودم اجازه دادم که يک هديه کوچولو به پسرتون تقدیم کنم. دکتر! من اونو وقتی که شما داشتيد برامون نوشيدنی آماده می کرديد، بهش هدیه دادم، اميدوارم که منو ببخشيد!
گراهام سرش را به صورت تایید تکان و گفت: البته، ممنون، شب به خير!

گراهام در را بست و به سمت اطاق هری رفت. وقتی که به اتاق هری رسید گفت: بسيار خب هری! حالا من برات...

ناگهان از وحشت، عرقی بر روی پيشانيش نشست، ولی سعی کرد چهره و صدايش آرام و خونسرد به نظر برسد. هنگامی که به کنار تخت رسيد گفت: هری! ميتونم اونو ببينم؟ وقتی آن چیز را گرفت و امتحانش کرد، دستاش لرزيد! فکر کرد: فقط يه ديوانه مي تواند يه هفت تير پر را در اختیار یک فرد کودن قراردهد!

پایان قسمت دوم و پایان داستان
برگرفته از پایگاه هفتم
ویرایش: داریوش تصدیقی

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:5 |