تبليغاتX
داستانهای علمی و تخیلی - جنگ افزار قسمت دوم


به پسرش گفت: هری! صدای گراهام، گرم و با محبت بود. رو به پسرش کرد و گفت: پسرم! پدر الان سرش کمی شلوغه، فقط يه کمی صبر کن. حالا برگرد تو اطاقت. من قول میدم که خيلی زود بیام پیشت و برات داستان بخونم...

جوجه کوچولو؟ تو برام داستان جوجه کوچولو رو می خونی؟

اگه تو بخوای حتماً، حالا بدو پسرم. يه لحظه صبر کن هری! ايشون آقای نيمند هستند.
پسر خجالت زده لبخندی به مهمان تحويل داد. نيمند گفت: سلام هری! و پاسخ لبخندش را داد و سپس دست های پسر را گرفت. گراهام نگاه می‌کرد، حالا ديگر مطمئن بود که نيمند همه چيز را فهميده است که آن خنده ها و رفتارها مربوط به سن ذهنی پسر بودند و نه سن جسمی او. پسر دستان نيمند را گرفته بود، برای يک لحظه به نظر می رسيد که می‌خواهد از سر و کول نيمند بالا برود، گراهام به آرامی او را عقب کشيد و گفت: حالا برو به اطاقت هری...

پسر به سمت اطاقش دويد و در اتاقش را به طور کامل نبست. چشمان نيمند به چشمان گراهام افتاد و با صميميتی آشکار گفت: ازش خوشم اومد! و اضافه کرد: اميدوارم اون چيزی رو که براش می خونی هميشه درست از آب در بياد! گراهام منظور آقای نیمند را متوجه نشد! نيمند ادامه داد: منظورم جوجه کوچولو بود... اون داستان، عاليه، ولی ممکنه جوجه کوچولو همیشه در مورد سقوط از آسمون در اشتباه باشه؟

گراهام ناگهان احساس کرد از نيمند به خاطر آشکار کردن علاقه اش به پسر خوشش آمده است، ولی دوباره يادش آمد که بايد سريعاً به آن مصاحبه پايان بدهد. با حالت بدرقه کننده‌ای بلند شد و گفت: متاسفم که داريد وقت خودتان و من را تلف می‌کنيد، آقای نيمند! من تمام دلائل رو می‌دونم، هر چیزی که تصمیم دارید به من بگویید من قبلا هزاران بار شنيده ام. امکان داره که اون چيزی که شما باور دارين حقیقت داشته باشه، ولی اين به من ارتباطی نداره، من يک دانشمندم و فقط يک دانشمند! بله، همه می‌دونن که من دارم روی يک جنگ افزار قدرتمند کار می‌کنم، اونم قدرتمندترين جنگ‌افزار ممکن! ولی اين شخصاً برای من فقط یک محصول و من فقط تلاشش در جهت پیشرفته علم. من کاملاً روی اين موضوع فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که اين تنها چيزيه که به من مربوطه!

ولی دکتر گراهام! آيا شما فکر می کنید که انسان‌ها برای پذیرش يک جنگ افزار قدرتمند آماده‌اند!؟

گراهام اخم کرد و گفت: من ديدگاهم رو به شما گفتم آقای نيمند! و دیگه صحبتی ندارم.

نيمند آرام از روی صندلی بلند شد و گفت: بسيار خب، اگه شما ترجيح میدين بحث نکنين منم ديگر عرضی ندارم. دستش را به روی پيشانيش کشيد و گفت: آقای دکتر گراهام من میرم فقط تعجب می کنم... در ضمن، ميتونم نظرم رو راجع به نوشيدنیی که به من تعارف کرده بودين عوض کنم؟

به یکباره خشم گراهام محو شد و گفت: البته، ويسکی با سودا ميل دارین؟ آقای نیمند گفت: لطف ميکنيد...

گراهام عذر خواست و به آشپزخانه رفت و يک بطری ويسکی همراه سودا و چند قالب يخ و دو ليوان برداشت. وقتی به اطاق نشيمن برگشت، نيمند تازه از اطاق پسر بيرون آمده بود. او صدای آقای نيمند را شنيد که می گفت: شب به خير هری! و صدای شاد هری که گفت: شب به خير آقای نيمند از داخل اتاق به گوش رسید.

گراهام نوشيدنی را آماده کرد و همراه با نيمند مشغول نوشیدن شدند. کمی بعد، نیمند نوشيدنی دوم را نپذيرفت و آماده رفتن شد. نيمند گفت: من به خودم اجازه دادم که يک هديه کوچولو به پسرتون تقدیم کنم. دکتر! من اونو وقتی که شما داشتيد برامون نوشيدنی آماده می کرديد، بهش هدیه دادم، اميدوارم که منو ببخشيد!
گراهام سرش را به صورت تایید تکان و گفت: البته، ممنون، شب به خير!

گراهام در را بست و به سمت اطاق هری رفت. وقتی که به اتاق هری رسید گفت: بسيار خب هری! حالا من برات...

ناگهان از وحشت، عرقی بر روی پيشانيش نشست، ولی سعی کرد چهره و صدايش آرام و خونسرد به نظر برسد. هنگامی که به کنار تخت رسيد گفت: هری! ميتونم اونو ببينم؟ وقتی آن چیز را گرفت و امتحانش کرد، دستاش لرزيد! فکر کرد: فقط يه ديوانه مي تواند يه هفت تير پر را در اختیار یک فرد کودن قراردهد!

پایان قسمت دوم و پایان داستان
برگرفته از پایگاه هفتم
ویرایش: داریوش تصدیقی

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:5 |