تبليغاتX
داستانهای علمی و تخیلی - بايد گريخت

نويسنده: ناشناس
مترجم: خانم سميه گنجی

از خود پرسيدم، من اينجا چه می کنم؟!

به شدت هراسان بودم. هیچ به یاد نمی آوردم که در اين مکان عجيب چه می کنم؟! خود را در خط مونتاژ کارخانه ای هسته ای، مشغول به کار ديدم! تنها چیزی که می دانستم اين بود که نامم "دنی فيليپز" است. گیج و منگ بودم، گویی تازه از خواب برخواسته باشم.

در محل، نگهبانانی مسلح حضور داشتند و حرکات کارگران را به دقت زیر نظر داشتند. کارگران مشغول کار بودند، ولی چهره آنها کاملا بی روح و بی تفاوت بود و چنان با دقت کار می کردند که گويی به جز کار، به چيز ديگری در دنيا نمی انديشند! در چهره آنها، از ترس و وحشت هيچ خبری نبود، ولی کاملا مشهود بود که مانند زندانیان، محکوم به کار اجباری بودند...

مساله بقيه کارگران، در آن زمان چندان اهميتی نداشت، تنها چيزی که فکر من را به خود مشغول می کرد، اين بود که من دقيقا چه کسی هستم و آنجا چه می کنم؟!

ناگهان اندیشه ای در ذهنم خطور کرد، و مرتب جمله ای در ذهنم تکرار می شد:

باید گریخت! باید گریخت...

ناگهان تصمیم گرفتم که در عرض سالن به آرامی حرکت کنم. کمی بعد از آن، نگهبانی با صدای بلند فریاد کشید:
زود برگرد سر کارت!

ولی من توجه ای نکردم و در عوض، شروع به دویدن کردم! ناگهان به نگهبانی برخورد کردم و او را نقش بر زمین کردم. تمام هوش و حواسم به اين مساله بود که هر چه سريع تر خود را به در اصلی سالن برسانم و خود را نجات دهم. در همان لحظه، صدای گوشخراش رگبار مسلسل ها به گوش رسید... می دانستم که به سوی من شلیک می کنند، اما من تصمیم خود را گرفته بودم و بی امان می دويدم. در تمام مسير تنها به یک جمله می انديشيدم:

بايد گريخت! بايد گريخت...

در مسیر با نگهبان دیگری روبرو شدم. او با بدنی ورزیده و چهره ای خشم آلود و مصمم، سعی داشت تا مانع حرکت من شود. به نظر می رسيد که گرفتار شده ام... در همان لحظه، چشمم به بازوی متحرک يک جرثقالی افتاد که در سمت چپ من در هوا آويزان بود. بی درنگ آنرا گرفتم و در بین آسمان و زمین بیش از سی متر از وی دور شدم. دیگر با در اصلی سالن فاصله چندانی نداشتم...

ناگهان احساس کردم که گلوله ای به پشتم اصابت کرد، گرمای شدیدی در درونم بوجود آمد و تمام افکارم مختل شد و ديگر فکرم کار نمی کند. قادر به کنترل اوضاع نبودم... تنها چیزی که از آن زمان به یاد دارم این است که دستم رها شد و در درون چاهی عمیق و تاریک سقوط کردم...

...

يکی از نگهبانان از تعجب کلاهش را برداشت و سرش را خاراند... در همان حال، رو به دوستش کرد و گفت: هی جک نمی فهمم! واقعاً نمی فهمم! ظاهرا پيشرفت این مدل داره اعجاز می کنه! اسم نسخه های جدید ایکس 238 رو "دنی فيليپز" گذاشتن. ربات های خيلی خوبی هستن... ولی نمی فهمم که چرا هر از گاهی، قاطی می کنن! بعضی وقتها طوری رفتار می کنن که انگار دنبال چیزی می گردن و يا می خوان از چيزی فرار کنن، درست مثل آدمها!

روز بعد کامیونی از آن محل دور می شد و بر روی بدنه آن نوشته شده بود: "بهترین تعمیرگاه روبات ها!"

دو هفته بعد "دنی فيليپز" به کارش بازگشت... نگاهش همانند قبل، خالی از احساس بود، اما ناگهان...
نوری در چشمانش برق زد و دوباره اندیشه ای قاطعانه به سراغش آمد:

بايد گريخت! بايد گريخت...

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:11 |