تبليغاتX
داستانهای علمی و تخیلی - ستاره کوتوله سرخ


نويسنده: ايزاک آسيموف
مترجم: محمد حاج زمان

پرفسور فايربرنر "Fire Burner"، با دقت موضوعی را برای همکارش توضیح می داد. او می گفت: ادراک زمانی، بر ساختار جهان هستی، استوار است. هنگامی که جهان منبسط می شود، ما احساس می کنیم که زمان به جلو می رود و وقتی که جهان منقبض می شود، ما تصور می کنیم، زمان به عقب باز می گردد. حال اگر بتوانیم به نوعی، جهان را وادار کنیم که در حالت سکون قرار گرفته و منبسط و منقبض نشود، در آن صورت می توانيم زمان را نیز متوقف کنيم!

آقای اتکینز "Etkins" که شیفته این تئوری شده بود، گفت: اما پروفسور! شما که نمی توانید جهان را به حالت سکون درآورید...

پرفسور به علامت تایید سری تکان داد و گفت: درست است. ولی با این وجود، من می توانم بخشی از جهان را به حالت سکون در آورم! برای این منظور تنها کافی است که حرکت سفینه را برای مدتی، کاملا متوقف کنم. در این صورت زمان برای ما از حرکت خواهد ایستاد و ما می توانیم مطابق میل خود به زمان های آینده و یا گذشته سفر کنیم، و جالب اینجاست که کل زمان سفر نیز، در کمتر از یک لحظه صورت خواهد گرفت. هنگامی که  زمان برای ما متوقف می شود، تمام بخش های جهان در حال انبساط خواهند بود و زمان برای آنها می گذرد و ما می توانیم در کالبد جهان، به سفرهای تحقیقاتی خود بپردازیم. زمین به دور خورشید حرکت می کند، خورشید به دور مرکز کهکشان حرکت می کند و کهکشان نیز به دور یک مرکز جاذبه که همه کهکشان ها به دور آن حرکت می کنند، می چرخد.

پروفسور ادامه داد: من تمامی این حرکات را محاسبه کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که در بیست و هفت میلیون و پانصد هزار سال آینده، خورشید کهکشان راه شيری، به یک ستاره کوتوله سرخ، تبدیل خواهد شد. حال اگر ما بیست و هفت میلیون و پانصد هزار سال، به آینده سفر کنیم، در کمتر از یک لحظه، آن ستاره کوتوله سرخ را در نزدیکی فضاپیمای خود خواهیم يافت و می توانیم بعد از اینکه اندکی در مورد آن مطالعه کردیم، به محل اولیه خود بازگردیم.

اتکینز در حالی که چهره اش، کمی مردد به نظر می رسید، پرسید: پروفسور! آیا به راستی چنین کاری امکان پذیر است؟!

پروفسور پاسخ داد: من با همین روش، چند جانور را به طور آزمایشی، از میان زمان عبور داده ام. اما متاسفانه نمی توانم آنها را، خود به خود، به مکان فعلی بازگردانم. ولی من و شما می توانیم با کمک هم، و با کمی دستکاری سیستم ها به محل اولیه بازگردیم...

اتکینز: پس شما می خواهید که ما، با هم به این سفر برویم؟

پروفسور فايربرنر: دوست من! البته که باید با هم باشیم. دو نفر راحت تر از یک نفر به نتیجه خواهند رسید. این یک ماجراجویی افسانه ای خواهد بود...

اتکینز، با دقت سفینه را مورد بررسی قرار داد، تا از صحت و سلامت تجهیزات فنی و مکانیکی آن اطمینان حاصل کند. سفینه یک گلنفوزیون مدل 2217 بود و در زیر نور خورشید، بسیار زیبا به نظر می رسد... اتکینز با ذوق و شوق یک کودک ده ساله، رو به پروفسور کرد و گفت: پروفسور! گمان می کنم که در داخل ستاره کوتوله سرخ فرود بیاییم...

پروفسور گفت: دوست خوبم، گمان نمی کنم که چنين اتفاقی رخ دهد، ولی اگر اينچنين شد، باید با تمام توان از آن فرصت استفاده کرده و تحقیقاتمان را تکمیل کنیم...

لحظه ای اتکینز به فکر فرو رفت و با صدایی آرام از پروفسور پرسید: پروفسور! وقتی که ما برگردیم، به طور قطع، زمین، خورشید و ديگر سياره ها، جابجا خواهند شد و ما در فضا سرگردان می شويم؟!

پروفسور با لبخند تمسخرآمیزی رو به همکارش کرد و گفت: دوست خوب من! تو کاملا درست می گویی. اما در طول چند ساعتی که ما ستاره کوتوله سرخ را بررسی می کنیم، زمین و خورشید و ديگر سياره ها، چقدر ممکن است جابجا شده باشند؟! ما با این سفینه، ستاره مورد علاقه مان را به چنگ خواهیم آورد... بسیار خوب، آقای اتکینز، سوال ديگر کافی است... آیا برای سفر آماده ای؟

اتکینز، آهی کشید و گفت: بله پروفسور! کاملا آماده ام...

پس از تنظيمات دقیق سیستم ها توسط پروفسور فايربرنر، سفینه در حالی که بیست و هفت میلیون و پانصد هزار سال را ذر درون کالبد جهان پشت سر گذاشته بود، در محل مورد نظر، متوقف گردید. از میان دریچه سفینه، پروفسور فايربرنر و آقای اتکینز می توانستند گوی کوچک ستاره کوتوله سرخ را نظاره گر باشند...

پروفسور در حالی که با غرور وصف ناپذیری به همکارش می نگریست، با لبخند گفت: آقای اتکینز! ما، اولین کسانی هستیم که تاکنون ستاره دیگری به غیر از ستاره خورشید را اینچنین نزدیک دیده است...

آنها در حدود دو ساعت و نیم در آن مکان حضور داشتند و در آن مدت، از ستاره و طیف های آن و بسیاری از ستارگان مجاور آن، عکس گرفتند... ترکیب های شیمیایی گازهای بین ستاره ای را تست و تجزیه کردند...

سپس پروفسور فايربرنر با بی میلی گفت: فکر می کنم که بهتر است به محل قبلی خود بازگردیم...

پروفسور فايربرنر، مجددا سیستم ها را تنظیم کرد و لحظه ای بعد، سفینه در درون کالبد جهان شروع به حرکت کرد...

آنها بیست و هفت میلیون و پانصد هزار سال، در زمان به عقب رفته و در کمتر از یک لحظه به محل اولیه خود بازگشتند. اما...

در آنجا آسمان کاملا تاریک بود! و هیچ چیزی در آنجا دیده نمی شد! اکتینز با نگرانی رو به پروفسور کرد و گفت: چه اتفاقی افتاده است؟! زمین... خورشید... دیگر سیاره ها کجا هستند؟!...

پروفسور چهره اش را در هم کشید و گفت: ممکن است بازگشتن در زمان، کمی متفاوت باشد! کل جهان باید حرکت کرده باشد... ولی به راستی، سیاره ها کجا می توانند رفته باشند؟!

سپس پرفسور با خود انديشيد: من نمی فهمم. واقعا نمی فهمم! همه محاسبات کاملا درست است، سيستم نيز به درستی کار می کند، ولی ظاهرا مشکلی بوجود آمده است! همه چیز در درون جهان جابجا می شود، ولی جهان به عنوان یک کل، باید در یک جهت حرکت کرده باشد و در این مدت زمان محدود نیز، انبساط  نمی تواند آنقدر سریع اتفاق افتاده باشد که هیچ ستاره و سیاره ای قابل روئت نباشد! مگر آنکه!... خدای من...

در حالی که پروفسور این جملات را با وحشت با خود تکرار می کرد: یک سیاهچاله آنها را در خود بلعید... و جهان تازه ای پدید آمد و انبساط زمان در آن آغاز گردید...

برگرفته از پايگاه هفتم
ويرایش از داريوش تصديقی
نسخه ۱.۱

+ نوشته شده توسط داریوش تصدیقی در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 23:22 |